سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
زبان آموزی

[ و فرمود : ] بنده را نسزد که به دو خصلت اطمینان کند : تندرستى و توانگرى . چه آنگاه که او را تندرست بینى ناگهان بیمار گردد و آنگاه که توانگرش بینى ناگهان درویش شود . [نهج البلاغه]

نوشته شده توسط:   ف - اکبری شلدره  

زبان طبیعت و گران گوشی آدمی
پنج شنبه 97 شهریور 15  3:6 عصر

 

ل. نیکلایویچ تولستوی(1828-1910) در آغاز رمان«رستاخیز» که پس از دو رمان معروف« جنگ و صلح» و « آناکارنینا» به سال 1899 منتشر شد، می نویسد:

«صدها هزار انسان در محدوده‌ای ناچیز گرده آمده، در چهره‌ی طبیعت، دست می‌برند و خاک را با سنگ می‌پوشانند؛ امّا دانه ها به هنگام، جوانه می زنند و سبزه ها از رُستن باز نمی مانند. با آن که هوا را به دود زغال و نفت می آلایند و درختان را از ریشه درمی آورند و پرندگان و جانوران را به دوردست ها می رانند؛ باز بهار فرامی‌رسد، از صحرا می گذرد و به شهرها راه می یابد.

با آمدن بهار، سبزه ها از هر کنار می رویند و هوا را طراوت می بخشند. حاشیه ی خیابان ها به گل آراسته می‌شود. گیاهان خودرو از لا به لای سنگ فرش ها سر درمی ‌آورند. صنوبر و سپیدار، با برگ های تر و تازه و عطرآگین به هر سو، سایه می گسترند. غنچه بر شاخه، آماده ی شکفتن می شود. زاغ و فاخته، کبوتر و گنجشک، به عادت هر بهار، شادمان آشیان می سازند. مگس ها در حرارت آفتاب جان می گیرند و به وزوز می افتند. حشره و پرنده و گیاه از شور و هیجان، لب‌ریز می شوند.

 افسوس که در این هنگامه ی شوارنگیز، انسانِ خودخواه، به ریا و فتنه می اندیشد؛ به صبح بهار و این همه زیبایی که جهان را به صلح و صفا و سازگاری و عشق فرا می خواند، اعتنایی ندارد و تنها به فکر جاه طلبی و دام گستری برای هم نوعانِ خویش است».(ص33)

 

تولستوی، ل. نیکولایویچ، 1369، رستاخیز، ترجمه ی دکترمحمد مجلسی، نشر دنیای نو، تهران، چاپ اوّل.



  • کلمات کلیدی :
  • نظرات شما ()

    نوشته شده توسط:   ف - اکبری شلدره  

    نقشبندِ کتاب های درسی
    پنج شنبه 97 شهریور 1  6:5 عصر

     

    به یاد استاد «صادق صندوقی»، به پاس بارها هم دمی و هم افق شدن چشمان!

      

    از هم افقی چشمان گفتم؛ نمی دانم چرا، ولی بر ذهن نشست و بر زبان روان شد و قلم هم آن را نگاشت. امّا هرچه هست، دو چشم، روزنی به تاریکنای وجودی هر کس هستند. شاید به سبب این که هر انسانی، نخست از راه گوش و سپس از راه چشم، دنیای ذهن و فکر و اندیشه و خیال خود را به سامان می آورد. چندان هم بی راه نیست؛ گویی چشم، بیشینه ی سراچه ی ذهن را در چنبره ی خود دارد و بنیاد سواد آموزی و سامانه ی بصری آدمی را پی می ریزد.

     

    اگر هر کتاب را پرنده ای با دو بال بدانیم؛ یک بال آن، متنِ کلامی- نوشتاری و بال دیگر آن، متن دیداری تصویری است. نویسنده، بر شهپر فکر خود می نشیند و فراورده ی اندیشگانی خویش را در ظرف واژگان می ریزد و بر صفحه می نگارد و نگارگر بر مرکب خیال می نشیند و بر پایه ی هندسه ی خیالش، نقش های فریبا می‌آفریند.

     

    اکنون که متن و تصویر، دو بالِ یک پیکر اند؛ پس می‌توان گفت که نویسنده و نگارگر نیز دو نمودِ پدیدارین از یک روح و جان و آن هستند.

     

    کتابی، گیرایی و فریبایی و رعنایی دارد که سیمای برون و درون آن، همسویی و همصدایی داشته باشند. چنین کتابی، خواننده را به هزارتوی جهانِ محتوایی خویش فراخواهد بُرد. خواننده نیز در این سفرِ خوانشِ متن، هم از سیمای درون متن به شوق خواهد آمد و هم از دیدارِ سیمای برون و نقش و نگارهای آن، به حظِّ بصری خواهد رسید. این جاست که ادراکِ بصری به استدلال و اندریافتِ عقلانی خواهد انجامید.

     

    این همسویی و همصدایی متن و تصویر (یعنی، نوشته و نگاره) در کتاب های درسی که رسالتی آموزشی دارند، بسیار با اهمّیت و اثرگذارتر است. به ویژه در سال های آغازینِ آموزش رسمی و یادگیریِ مَدرَسی، وزنِ بصری و بارِ تصویری کتاب های درسی بر وزنِ کلامی- نوشتاری آن چیرگی دارد و البتّه باید هم چنین باشد. در سال های پَسین و سِپَسین، هرچه پلکان آموزش و یادگیری، فراتر می رود، از گستره‌ی تصویری کتاب، کاسته می‌شود و گستره‌ی نوشتاری و مفاهیم زبانی، میدانی فراخ‌تر پیدا می کند.

     

    در سال هایی ( از 1375 تا 1395) که با حال و هوای پژوهش، برنامه‌ریزی، سازماندهی، تالیف و تدوین و آموزشِ کتاب های درسی، زیسته ام؛ روزان و شبان، هماوردی تصویر و زبان در کتابِ درسی و ستد و دادِ نقش آفرینان و زبان دانانِ متون درسی را دیده ام و بارها بر چندی و چونی چگالی مفهومی و چگونگی حضور و پیدایی هر یک اندیشیده ام و در مسیر هم نشینی و مطالعه، از خرمنِ هنرورانِ این پهنه، بهره برده ام.

     

    یکی از این، استادان، که سال ها نقش و نگارِ قلمش، آریاینده ی کتاب های داستانی نوجوانان و جوانان و نیز کتاب‌های درسی آموزش رسمی ایران بود، جناب آقای « صادق صندوقی» بود.

     

    بارها در روزگار نوجوانی و جوانی، از دهه ی 1350، دوران دانش آموزی، کتاب های داستانی را با تصویرسازی ها و امضای «صندوقی»، این هنری مردِ نازنین، دیده و خوانده بودم؛ تا این که در سال‌های آغازین دهه ی هشتاد خورشیدی این انسان شریف را از نزدیک در دفتر چاپ و توزیع کتاب های درسی، طبقه ی هفتم سازمان پژوهش و برنامه ریزی آموزشی، برای تصویرگری کتاب دیدم، با عصایی که روزگار به دستش داده بود؛ میانه اندام و قامتی گرایان به کمان، موهایی صاف و سپید داشت که خطی از میان، آن را به دو سوی سر، ریخته بود و عینکی که از بالای آن، تو را می نگریست و آرام و آهسته و نجواگونه، سخن می گفت: «تو گویی دو گوشم، بر آواز اوست». 

     

    از آن روزگار تا به همین نزدیکی ها، باز هم بارها ایشان را دیده بودم و اندک زمانی، به گپ و گفت؛ ایستادیم و گفتیم و شنیدیم و گذشتیم؛ اکنون آن همه، در نهان خانه ی یاد و نگارخانه ی ذهن، برجای است.

     

    نقش و نگارهایی که استاد صندوقی در قصّه هایی که برای نوجوانان و جوانان، تدوین می شد و در کتاب های درسی، به یادگار گذاشت؛ ساده و یک لایه و بی پیچش (رئال) بودند و از دنیای جاری و واقعی بیرون، رنگ می‌گرفتند و با طرح ها و اَشکال خود، درونمایه را فریاد می‌زدند. بچه های آن روزگار، همچون من، به آسانی با دنیای آن تصاویر، پیوند می‌خوردند و همذات پنداری می کردند. در این سال ها هم کارهای ایشان در کتاب های درسی، چنین سبکی داشت: زود یاب و بی نقاب و در دسترس.

     

    این اواخر، که یک بار ایشان را در پیاده رویِ خیابان کریم خان زند، رو به سازمان پژوهش دیده بودم، آهنگِ رفتار و گفتارش به کُندی گراییده بود؛ گویی، سنگینی او بر عصا بیشتر شده بود و گام ها، توانِ برخاستن و شتابِ رفتن نداشتند.

     

    استاد صندوقی که سال 1325 خورشیدی دیده به جهان گشود و با معلّمی در همدان، کار خویش را آغاز کرده بود و سالیان دراز، همه را به تماشای نگارگری های خویش می‌نشاند، سرانجام در روز چهارشنبه1397/5/31 خود نقشِ نقاّشِ جهان شد و یاد و نامش بر دیوارِ هستی برجای ماند.

     

    یادش گرامی، روحش شاد و خدایش بیامرزاد!

     

      



    نظرات شما ()

    نوشته شده توسط:   ف - اکبری شلدره  

    پرسش از زبان
    جمعه 97 مرداد 12  1:37 عصر

    در خُنکای پرسش

    همه‌ی ما فارسی زبانان و فارسی خوانان و فارسی نویسان، نشانه‌های خط فارسی (حروف الفبا) را از همان سال اوّل دبستان دیده‌ایم و کم یا بیش، با سیما، آوا، نام و جایگاهشان در ترکیب سازی، واژه سازی و جمله نویسی آشنا شده‌ایم و با همین ویژگی‌های خط، خوگرفته‌ایم و اکنون نیز بر همان بنیاد، می‌گوییم و می‌نویسیم و می‌خوانیم.

    «غبار عادت، پیوسته در مسیر تماشاست». (سپهری، هشت کتاب، مسافر)

    خوگیری و عادت پذیری به یا از چیزی، سبب می‌شود که پست و بلندِ چیزها را به درستی نتوانیم ببینیم و بشناسیم. یکی از این دلبسته ها، زبان است که با روح و جان هر اهل زبانی، آمیختگی دارد.

    اینک اگر پرده را از رخسار زبان و خطِّ فارسی برداریم و در هوای بیرون از عادت، دَمی نفسی تازه کنیم؛ پرسش‌هایی سر بر می‌آورد. این پرسش‌ها ما را به بازشناسی و شناخت دقیق‌تر و عمیق‌تر، راه می‌نماید.

    پرسش ها، ره آوردِ فرایندِ تامّل و تفکر اند؛ ایستگاه هایی هستند که در مسیر تماشا، پدیدار می شوند.

    در سایه سارِ سال‌ها هم‌زیستی با زبان فارسی و در خُنکای هم بودیِ با آن، یا نه، در هم‌حسیِ گرمایِ شورانگیزِ آن، اکنون این پرسش‌ها خارخارِ ذهن من شده است:

    -         سامان و نظم چینش بر چه منطقی استوار است؟

    -         سبب نامگذاری نشانه‌ها چیست؟

    -         دلیل انتخاب نام‌ها چیست؟

    -         چرا برخی بی نام هستند و نام و نشان آن‌ها یکی است؟ و...  .

    به امید لطف و زمان و امان و توانِ خدای مهربان، در این باره خواهم نگاشت. تا آن زمان...



    نظرات شما ()

    نوشته شده توسط:   ف - اکبری شلدره  

    نشانِ اضافه، نه همزه
    جمعه 97 تیر 22  11:42 صبح

     

    در زبان فارسی، هرگاه بخواهیم واژه‌ای را به واژه‌ی دیگر اضافه کنیم، پس از کلمه‌ی نخست، واج یا صدایی در تلفّظ پدیدار می‌شود، این صدا را در خط فارسی، بسته به این که پایان واژه چه حرفی باشد، با یکی از نشان‌ها در آخرین حرفِ کلمه‌ی نخست این گونه می‌نویسیم: -ِ یا یِ یا ة.

    مانند نمونه‌های زیر:

    -         کتابِ گلستان؛

    -         سبویِ آب؛

    -         خانة سبز؛ که بهتر است به شکل «خانه‌یِ سبز» نوشته شود؛

    برخی همین نمونه‌ی سوم(ة) را به نادرست، «همزه » می‌خوانند. حال آن که همزه (« ء » یا« ا »)حرفی صامت از حروف الفباست که با یکی از مصوّت‌ها در آغاز هجا می‌آید.

    روانشاد «محمّد پروین گنابادی»(1357-1282 خورشیدی) در مطلبی کوتاه با عنوان: «دستور برای خواندن و نوشتن: کسره‌ی اضافه»، نوشته است:

    « در زبان پارسی، علامت اضافه، کسره‌ای است که به آخرِ مضاف می‌پیوندد؛ مانند: فرهنگِ ایران، دانشِ فیزیک.

    ولی پیوستنِ کسره به آخر بسیاری از کلمه ها متعذّر است؛ مانند: دانا، سخن‌گو، خانه.

    یعنی کلمه های مختوم به « الف، واوِ ساکنِ ماقبلِ مضموم، های غیر ملفوظ».

    از این رو، برای این که بتوان کسره‌ی اضافه را به آخرِ این گونه کلمه‌ها افزود، یایی به آخر ِآن‌ها در می‌آورند و کسره را بدان می‌پیوندند؛ بدین سان: دانایِ ایران، سخن‌گویِ کشور، خانه‌یِ تو.

    در رسم خط قدیم به جای تمامِ «ی»، قسمت اوّل آن را با کسره بالای «ه» می‌گذارند، بدین سان: خانة تو ، و این علامت، یای کوچک یا نیمی از «ی» با کسره است نه همزه؛ چنان که برخی به غلط، آن را همزه پنداشته‌اند؛ زیرا اوّلاً همزه در وسط و آخر کلمه های فارسی نیست و ثانیاً چنین لهجه و قاعده‌ای وجود ندارد که همزه‌ی عربی را به آخر کلمه ی فارسی بیفزایند و آن را تلفّظ کنند؛ به همین سبب، در رسم خط امروز به جای نوشتن« خانة تو»، « خانه‌ی تو » هم معمول است و البتّه این شیوه، صحیح‌تر است تا دیگر کسی به توهّم، یای کوچک را همزه نپندارد».( مجله ی تعلیم و تربیت، سال 1338، ...)

     



    نظرات شما ()

    نوشته شده توسط:   ف - اکبری شلدره  

    زبان عاطفه و زبان علم
    شنبه 97 تیر 16  1:23 عصر

    زبان عاطفی و زبان ارجاعی

    زبان عاطفه، زبان دل و چند لایه است و معنی در آن چونان ماهی، لغزان و از دست گریزان؛ امّا زبان علم، روشن و بی پیرایه است و معنی در آن، پیدا و نمایان.

    استاد شفیعی کدکنی می نویسد:

    گزاره‌هایی از نوع «مثلّث سه ضلع دارد»، دارای صدق و کذب است؛ زیرا بازگشتش به عالم حسّ و تجربه است؛ تمام کسانی که معنی «مثلث» و «سه» و «ضلع» و «دارد» را می‌دانند، وقتی به آن گزاره رو به رو می‌شوند، ذهنشان به یک امرِ واحد «ارجاع» می‌دهد. ولی گزاره‌ی «چه صبح باشکوهی است»، به حالات گوینده و شنونده وابسته است و به تعداد گویندگان و شنوندگان، میزان عکس العمل مخاطب در مورد آن می‌تواند متفاوت و متعدد باشد. ما «مثلث» را به زبان ارجاعی (referential) می‌توانیم توضیح بدهیم؛ ولی در مورد «شکوه» هرگز نمی‌توانیم به زبان ارجاعی سخن بگوییم. مثلث یک کلمه‌ی ملموس و تجربی و علمی است؛ ولی شکوه و امثال آن، کلمه‌ی عاطفی (emotive) است و هر کس از ظنّ خود یار آن می‌شود... معنی در گزاره‌ی «مثلّث سه ضلع دارد»، امری است ثابت ولی در «چه صبح باشکوهی است»، امری است نسبی و وابسته به حالات گوینده و حالات درونی ...

    «عطار» در «الاهی نامه»(الاهی نامه)، ظاهراً به همین حقیقت، دست یافته بود:

    زبان علم می‌جوشد چو خورشید           زبان معرفت گنگ است جاوید

    در شعر و در هنرها و در قلمرو تجربه‌ی دینی و تجربه‌ی عرفانی ما با ساحت عاطفی زبان سروکار داریم... زبان معرفت را که زبان عاطفی است، عطار زبانی گنگ می‌خواند؛ ... و زبان علم را به مانند خورشید تابنده و همیشه روشن می‌بیند.

    در یک گزاره‌ی دینی و عرفانی و یا در یک بیت شعر به تعداد شنوندگان و حالات ایشان ما «معانی» مختلف خواهیم داشت؛... زبان عاطفی که همان زبان معرفت است؛ در حالات مختلف انسان، معانی بیشمار دارد. به همین دلیل «علم» کهنه می‌شود و «هنر» همیشه نو است. (شفیعی کدکنی، 1392، زبان شعر در نثر صوفیه...)

     



  • کلمات کلیدی :
  • نظرات شما ()

    نوشته شده توسط:   ف - اکبری شلدره  

    هرمنوتیک سنّتی
    یکشنبه 97 تیر 3  1:22 عصر

    هرمنوتیکِ سنّتی( زبان محور)

    تا پیش از رنسانس در غرب، هرمنوتیک سنتی منحصر به فهم و تفسیر کتاب مقدّس به دست روحانیان کلیسا بود و به ویژه در مباحث مربوط به تفسیر متون دینی، متن را عبارت از استعمال زبان در خدمت بیان افکار و عقاید مولّفانشان می دانستند.

    در تلقّی سنتی از هرمنوتیک، برای فهم متن به چیزی جز دانستن زبان و قواعد دستوری نیاز نبود.

     پیش از " فریدریش دانیل ارنست شلایر ماخر"( 1768-1834)، برای فهم یک متن، صرفاً به تفسیر دستوری یا نحوی بسنده می شد. 

    در این دوران، هرمنوتیک عمدتاً زبان محور بود و متن، محصولی زبانی تلقّی می شد.

     

    * نقل از کتاب: عوامل فهم متن، 1393.



  • کلمات کلیدی :
  • نظرات شما ()

    نوشته شده توسط:   ف - اکبری شلدره  

    باب الله
    پنج شنبه 97 خرداد 17  4:5 عصر

     

    بدان سان که پیش از این، نگاشته ایم؛ زبان و چشم و گوش و پوست و بینی درهایی هستند که از جهان بیرون، خبرها و یافته ها را به دنیای درون و کارخانه ی مغز می رسانند؛ به بیان دیگر، در قلمرو، یادگیری و زبان آموزی، این پنج در، رودهای درون ریز یا راه های مایه ور سازِ دریای ذهن انسان به شمار می آیند.

    بنابراین، پیِ و بُنلادِ پندار و کردار آدمی از همین درون دادها سامان می یابد.

    اگر از این گذرگاه ها مراقبت نشود و هر چیزی در بستر این رودها قرار گیرند و به درون راه یابند، دیری نمی پاید که ذهن انسان، آن تازگی، زلالی و تراوت و پاکی و چشمه واربودنش  را از کف می دهد و به گندابی دگرگون می شود.

    ماه رمضان و روزه داری، از این دید، بستن ِ شورابه ها و پالایش آب راهه هاست و مراقبت و ورزش خویشتن داری است. پرورش روحیه ی گزینشگری و انتخاب بهترین هاست؛ این که بیاموزیم به هرچیزی در هر زمانی گوش نسپاریم یا خوردنی های گونه گون، پیش چشم و در دسترس باشد امّا نفسِ سرکش را ادب آموزیم که خویشتن داری کند.

    در تعبیری دقیق از استاد علامه " حسن زاده ی آملی" آمده است که : {گوش، باب الله است، باید از آن مراقبت کرد}.

    در نگاهِ ما از منظر زبان آموزی، همه ی پنج حسّ ظاهر یا همان رودهای درون ریز، بابِ رحمت و حکمت الهی هستند؛ در حالت روزه گرفتن، مراقبت و پاسبانی از این درها، بیشتر و جدّی تَر می شود.



  • کلمات کلیدی :
  • نظرات شما ()

    نوشته شده توسط:   ف - اکبری شلدره  

    بی بهاترین ارزِ عالم
    سه شنبه 97 اردیبهشت 18  4:4 عصر

    بهای هر نَفَس

    این روزها همه ی رسانه ها و گمانه ها از چند و چون و بالا و پایین رفتنِ بهای ارز، می گویند و می نویسند و عمر عزیز را بر سرِ هیچ می بازند و در هوای ناپاک و سیاست زده، نفس می کشند و روز و شب را شماره می کنند!

    امّا راست آن است که گویی هنوز همچنان سخن سعدی شیرازی را باید به زر نوشت و بازخواند که:

    " منّت خدای را، عزَّ و جَلَّ، که طاعتش موجب قربت و به شکر اندرش، مزید نعمت؛ هر نفسی که فرو می رود، مُمِدّ حیات است و چون بر می آید، مُفرّحِ ذات؛ پس در هر نفسی دو نعمت، موجود است و به هر نعمتی، شکری واجب...".

    در این روزگار غریب، کسی هست که رفت و برگشت های دَم و بازدم هایش را شماره کند و بهای این نعمت الهی را که ما به رایگان، آن را درمی بازیم،  بداند و آن را پای آدم نمایان نریزد!

    ما إنسان ها معمولاً گستاخ و ناسپاس هستیم.

    خدای مهربان، نعمت های فزون از شمار، به ما بخشیده است؛ آنگاه آن ها قدر می دانیم که دیگر فرصت ها از کف رفته است. مثلاً بهای هر نفسمان را زمانی می فهمیم که در بخش مراقبت ویژه ی تنفّسی " آر سی یو" و در زیر دستگاه تنفّس مصنوعی قرار گرفته باشیم. 

    راستی، داشت یادم می رفت، امروز بهای هر نفس، در آشفته بازارِ انسانیتِ کشور ما چند است؟



  • کلمات کلیدی :
  • نظرات شما ()

    نوشته شده توسط:   ف - اکبری شلدره  

    دویِ اِمدادی
    یکشنبه 97 اردیبهشت 9  7:9 صبح

     

    دویِ امدادی؛    

                                                                                                                                                                                                                                 

    روز دوشنبه سوم اردیبهشت 1397 بود و من به دعوت دانشگاه فرهنگیان در شهر بجنورد ، روزی ابری و آسمان منتظر باران؛ امّا تالار همایش، سرشار از تراوت ( نه طراوت) و تازگی دانشجویانِ آموزش زبان و من در هزارتویِ نگاه های بینندگان، گرمِ سخنان. از سه گوشه و مثلثِ خوانش، می‌گفتم. لابه لای سخن، یکی را از میان «چشمانِ پُر از سوال و عسل» به اشاره، پیش خواندم و او از میان انبوه استادان( دکتر اکبرزاد، دکتر صفر زاده، دکتر منفردی، دکتر امانی، دکتر مهماندوست، خانم دکتر علوی و...) و دبیران و دانشجویان دانشگاه فرهنگیان استان خراسان شمالی، برخاست و صندلی ها و آدمهایش را پشت سر نهاد و از پله ها بالا آمد و شاید با شوق و هراس، اندکی به من نزدیک شد و همان جا ایستاد، امّا نگران؛ گویی توانِ پیش آمدنش نبود. به هر حال، جوان بود و راه ناشناخته و او در ابهام، که من چه در سر دارم. چون هنوز چیزی نپرسیده بودم. من چند گام به سویش برداشتم، کنارش ایستادم و آرام، او را به بر کشیدم؛ این هم حسّی، مرا برد به هزارتویِ خاطرات کودکی ام؛ آن روزی که دست در لانه ی گنجشکی بردم و ضربانِ پُر حرارت و آسیمه وارِ قلبش را در دستم احساس کردم، آنچنان که گویی پس از دهه ها هنوز آن ضربان و گرمای وجودِ بچه گنجشک، داغش بر دستم مانده است. خلاصه، این آقا پسرِ دانشجو معلّم که شاید در مرزِ بیست و یکی دو سالگی بود، به گمانم آمد که همان است، همان گنجشکک مهربان و نگران! سرش را بوسیدم و گفتم: من امروز با این سخنان در جمع شما، چونان آن دونده ی دویِ امدادی هستم که با تمام توان( علمی و آموزشی) دویدم و به شما رسیدم و اکنون این چوبه و دست افزار را به دست شما می دهم و باقیِ مسیر زبان آموزی در پهنه ی تعلیم و تربیت کشور را به شما و لطف پروردگار پاک می سپارم...؛ در این هنگام، هنگامه و غوغایی در میان اهل همایش برانگیخته شد و ما را با خود بُرد تا ناکجا:    

                                                                                                                                                       

    «تا کجا می بَرَد این نقشِ به دیوار مرا /

    تا بدانجا که فرو می‌ماند/

    چشم از دیدن و لب نیز ز گفتار مرا !».    

                                نشانی تلگرام@DrAkbariSheldare      

                                                                                                                                                                                           

     



  • کلمات کلیدی :
  • نظرات شما ()

    نوشته شده توسط:   ف - اکبری شلدره  

    آواخوانی و خاموش خوانی
    چهارشنبه 97 فروردین 22  8:44 صبح

     

    خواندن، از راه زبان، آشکار می‌شود

    یکی از راه های آشکارسازی عمل خواندن، تلفّظ یا بیان آشکار و با صدای بلندِ نمادهای نوشتاری یا کلمات است. به بیان دیگر، خواندن از منظر نمودِ آوایی به دو گونه است:

    الف: خواندن با آوا و صدا؛(آواخوانی)؛

    ب: خواندن بی آوا و صدا یا خموش؛(خاموش خوانی)؛

    در گونه‌ی نخستِ خواندن، رفتار خواننده با تولید آوا همراه است؛ یعنی نخست چشم، شکل نوشتاری واژه را بر صفحه می‌بیند و آن را به مغز مخابره می‌کند؛ مغز پس از شناسایی و رمزگشایی صوتی، میان صدا و سیما ارتباط و انطباق برقرار می‌سازد و سپس این صدای تشخیص داده شده را بر زبانِ خواننده، روان می‌گرداند؛ در این لحظه، شنونده، صدای الفاظ را از زبان خواننده می‌شنود.

    شاید بتوان گفت، ذهن آن صدایی را که با دیدن سیمای واژگان، از ضمیر ناخودآگاه در خود ادراک می‌کند، فرمان تولید همان را به اندامگانِ تولید آوا و تلفّظ( دهان و زبان و لب و دندان) می‌دهد؛ یعنی صدایی را که از پیش (از تلفّظِ آموزگار) شنیده و در انباره‌ی(حافظه‌ی) شنیداری خود دارد؛ اکنون همان را به خودآگاهی و کاربرد در می‌آورد...

    *بُرشی از کتاب منتشر نشده ی «جهان متن» به همین قلم.تلگرام@DrAkbariSheldare

     



  • کلمات کلیدی :
  • نظرات شما ()

       1   2   3   4   5   >>   >

    لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    زبان طبیعت و گران گوشی آدمی
    نقشبندِ کتاب های درسی
    پرسش از زبان
    نشانِ اضافه، نه همزه
    زبان عاطفه و زبان علم
    هرمنوتیک سنّتی
    باب الله
    بی بهاترین ارزِ عالم
    دویِ اِمدادی
    آواخوانی و خاموش خوانی
    آوای هستی
    مهارتهای برون مَدرسی زبان
    مایگانِ زبان
    نگارشِ خودکار
    عدالت و جنایت
    [همه عناوین(208)][عناوین آرشیوشده]

    پنج شنبه 97 شهریور 29

    کل:   288969   بازدید

    امروز:   64   بازدید

    دیروز:   65   بازدید

    فهرست

    [خـانه]

    [ RSS ]

    [ Atom ]

    [شناسنامه]

    [پست الکترونیــک]

    [ورود به بخش مدیریت]

    پیوندهای روزانه

    وبلاگ ادبی [253]
    سایت های ادبی [261]
    گروه ادبیات فارسی [669]
    [آرشیو(3)]

    آشنایی با من

    زبان آموزی

    لوگوی خودم

    زبان آموزی

    دسته بندی یادداشتها

    مقتل[2] . مقتل ، فدایی مازندرانی ، ادب عاشورایی . مقتل فدایی مازندرانی . مقتل فدایی مازندرانی ، نوحه ها . نشان اضافه، همزه، خط فارسی . نگرش شبکه ای ، فارسی ششم، رویکردخاص،رویکردعام، برنامه ی درسی ملی . نوروز . واژه های مصوّب . آبشخور . آداب نوشتن ، هنجارهای درست نویسی . آموزش ، فراشناخت ، هداف ، مراحل . آهنگ، لحن، عاطفه و فضای حسّی متن، ادبیات، علوم و فنون . آوردگاه، علوم، فنون، ادبیات، فارسی، دهم . انشا ،توسعه ی تفکر و پرورش توانایی . ایران . ایستگاه سوم - علوم - فنون . تربیت . تصویرگری، صندوقی، کتاب درسی . جشن . جنیدی . حافظ . خودارزیابی، پاسخ، علوم و فنون، ادبی، پایه ی دهم، کتاب درسی. . دگردیسی،فرارفتن،خاک شدن ،شکفتن،تیمار نفس سرگش . زبان . زبان آموزی،درهای علوم،حواس برونی . زبان فارسی، نشانه ها، نام گذاری و... . زبان، بافت ها و باروها، زمان.دگردیسی. . شعر فاطمی . صلاحی . صور خیال . طنز . علوم ، فنون، ادبیات، کارگاه، کالبدشکافی، فصل، پایه ی دهم . علوم و فنون، ادبی، خودارزیابی، تاریخ ادبیات . علوم، فنون، ادبی، خودارزیابی، دهم، قلمرو ها . علوم، فنون، ادبیات، کالبدشکافی، قلمرو ها، کتاب درسی . علوم، فنون، دهم، خوانش و نگارش . غزلیات شمس ، مولانا جلال الدین . فارسی دهم، کالبد شکافی، قلمرو ها . فدایی ، اربعین . فدایی مازندرانی . فدایی مازندرانی ، صور خیال ، شعر عاشورایی . فدایی مازندرانی، مرثیه، هلال غم، محرم . فرهنگستان . قرآن . کارگاه، تحلیل، علوم ،فنون، ادبیات، بازآموزی، یادیاری . کلیات، سوگ نامه، عاشورایی ، فدایی، مقتل منظوم . کودک . متن، جهان متن، رابطه، خوانش، چندآوایی . متن، مقام، حال و لحن . متن-خوانش پذیری- چندصدایی .

    آرشیو

    زبان آموری
    عاشورایی
    روش های یاد دهی - یادگیری
    بهاریه
    خواندن
    مولوی جلال فرهنگ
    فرهنگستان
    نام ها و یاد ها
    سپاس نامه
    درودی چو نور دل
    مهارت های نوشتاری

    اشتراک

     

    طراح قالب

    www.parsiblog.com